شمس الدين حافظ

386

سفينه حافظ ( فارسى )

پاك كن چهرهء حافظ بسر زلف ز اشك * ورنه اين سيل دمادم ببرد بنيادم [ 318 مرا مىبينى و هر دم زيادت مىكنى دردم ] 10 شماره مسلسل 464 مرا مىبينى و هر دم زيادت مىكنى دردم * ترا مىبينم و ميلم زيادت مىشود هر دم ز سامانم نمىپرسى نمىدانم چه سردارى * بدرمانم نمىكوشى نمىدانى مگر دردم نه راهست اينكه بگذارى مرا بر خاك و بگريزى * گذارى آر ، و بازم پرس تا خاك رهت گردم ندارم دستت از دامن بجز در خاك و آن دم هم * چو بر خاكم گذار آرى بگيرد دامنت گردم فرورفت از غم عشقت دمم دم « 1 » مىدمى تا كى * دمار از من برآوردى نمىگوئى برآوردم شبى دل را به تاريكى ز زلفت بازمىجستم * رخت مىديدم و جامى ز لعلت بازميخوردم كشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت * نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا كردم بعزم سبزه و صحرا چو مىگردى روان بىما * سرشك سرخ مىگردد روان بر چهره زردم تو خوش مىباش با حافظ برو گو خصم جان ميده * چو گرمى از تو مىبينم چه باك از خصم دم سر دم [ 319 سالها پيروى مذهب رندان كردم ] 11 شماره مسلسل 465 سالها پيروى مذهب رندان كردم * تا به فتواى خرد حرص به زندان كردم من بسر منزل عنقا نه به خود بر دم راه * قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم از خلاف آمد « 2 » عادت بطلب كام ، كه من * كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم سايه‌اى بر دل ريشم فكن اى گنج مراد * كه من اين خانه به سوداى تو ويران كردم توبه كردم كه نبوسم لب ساقى و كنون * مىگزم لب كه چرا گوش بنادان كردم نقش مستورى و مستى نه بدست من و تست * آنچه استاد ازل گفت بكن آن كردم

--> ( 1 ) بمعنى فريب دادن ، خدعه كردن ، و اصولا « دم دميدن » يعنى افسونگرى و فريفتن . ( 2 ) فال بد آمدن ، خلاف آمدن ، مخالف .